....(راشدین) ....

(ایستاده خواهیم مرد، اما زانو زده زندگی نخواهیم کرد) . (پیشه وا ی شه هید قاضی محمد- رحمه الله).
 
من عطشم را با آتش فرو می نشانم! شیرکو بی که س.
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ : توسط : محسن نصری - س -

شیر کو بی که س 

( از نوابغ شعر نو، کردی، در کردستان عراق) Sherko Bekas
مترجم:حسین تقدیسی-قوچان.

به نقل از سایت زاگرس. پی سی سیتی
http://www.kurmanj.ir/picture/honare/sh.jpg






غمگین ترین برادر بادهای شمال است او
که از شب پروانه کشان « کردستان »
به خواب های کودکان بی دایه می آید ...

http://www.kurmanj.ir/picture/honare/taghdisi-k.jpgنمایه ی شاعرانه ای است از شاعر معاصر «سیدعلی صالحی»، در توصیف شاعر جهانی کرد « شیرکو بی کس» Sherko Bekas . «شیرکو» زاده ی ماه مه 1940 م در «سلیمانیه» کردستان عراق است. پدرش « فایق بی کس » از کُردمردهای پُر آوازه در شعر آن دوره بود. وی تحصیلات خویش را در « سلیمانیه» و « بغداد» به پایان رساند. بعدها، با همراهی « جلال میرزا کریم» ، «حسین عارف» و کاک « مه م/ محمّد» جریان نوگرای انقلابی ـ ادبی « روانگه» (دیدگاه) را در شعر کردی دامن زد. در مارس 1974 م به جنبش مسلّحانه « ایلول » و برنامه ی رادیویی « صدای پیشمر گه » پیوست. او خود می گوید : در دوران جنگ و بمباران که از همه جا گلوله و بمب می بارید من با اشعارم با « صدام » می جنگیدم. آوارگی در کوه ها و بر صخره ها، مجموعه ی نخست شعر « شیرکو» را باعث شد. همین آوارگی و غربت، بالاخص پیامد تبعیدش به اردوگاهی در « الرمادی» ، و در ادامه ، «ایران» ، «سوریه»، «ایتالیا»، «سوئد» و ... او را شاعرتر و شهیرتر کرد. در 1987 م کمیته ی حقوق بشر «ایتالیا» عنوان اعطایی «همشهری افتخاری فلورانس» را به وی داد. در 88-1987 م «پین کلوپ» (انجمن قلم «سوئد») جایزه ی جهانی «توخولسکی» (نویسنده ی آلمانی در زمان «نازی» ها) را به او ارزانی داشت. حالا دیگر، جمعی از اصحاب نقد و نسیه، قایل به همطرازی «شیرکو» در رسته ی شاعرانی چون«یانیس ریتسوس»،«پابلو نرودا» ، «ناظم حکمت»، «محمود درویش»، «عبدالوهّاب البیاتی» و «احمد شاملو» هستند. خود «شاملو» اذعان دارد : یکی از ارزشمندی های زندگی من دیدار با بزرگمردی چون «شیرکو بی کس» است. برگردان شعرهای «شیرکو» را باید در زبان های آلمانی ، فرانسوی، ایتالیایی، سوئدی، نروژی، انگلیسی، فارسی، عربی، ارمنی، ترکی، دانمارکی، مجاری و ... سراغ گرفت. حتّی در کتاب های درسی کشورهایی چند.
خودمختاری نسبی «کردستان عراق» (92-1991 م) ، به «شیرکو» فرصت داد تا ـ چند صباحی و ماهی ـ به عنوان یک رجل سیاسی، در هیأت وکیل مجلس، سپس، اولین وزیر فرهنگ «حکومت اقلیم کردستان» به این ایمان برسد که : «صندلی شعر خیلی فراتر از سیاست است. سیاست و شعر نمی توانند یک مسیر واحد را طی کنند». بنابراین، با پرهیز از سیاست، به تأسیس مؤسّسه ای انتشاراتی در «سلیمانیه» مبادرت ورزید. «شیرکو» هنوز هم سرپرست آن چاپخش خانه است ...
از آثار اوست : مهتاب شعر 1968/ کجاوه ی گریان 1969/ من عطشم را با آتش فرو می نشانم 1973/ سپیده دم 1978/ دو سرود کوهی 1980/ رود 1983/ عقاب قرمز 1985/ آینه های کوچک 1986/ درّه ی پروانه 1991/ آفات 1993/ صلیب، مار و روزشمار یک شاعر 1998/ سایه 1999/ زن و باران 2000/ مردی بر درخت سیب 2002/ گورستان چراغ ها 2004/ سنگ سروده ها 2005/ از گل تا سوختن 2006/ هفتاد پنجره ی متحرّک 2007/ گردن بند 2007/ تو می توانی با بوسه ای عمیق به جوششم درآوری 2007/ جویبار و چمنآب 2008



«قصیده ی زمستانی»

در خزان
به اندوختن واژه می پردازم
بلکه، در برف ریزان
قصیده ی مفصّلی را رقم زنم
برای دوست داشتنت!




«احاطه»

مرا می توانی یک امشب
ببری وسط سمفونی گل های [بامدادیِ] فردا
عطر مرا، نظیر پَری
آویز تار موی بلندت کنی
رنگ و لعابم را بدهی
دست آن بادی که
در حواشی اش، حالا، یأس را شعله ور می کند
و خزان را ـ با خش خش ـ یله کرده جلوی [پایش].

احاطه داری به کتابت دوباره ام
قادری به قرائت مجدّدم.
تقدیر آسمانی ام شده ای
نیز، می توانی مرا بزدایی!




«کشتار»

در بالا
از حال رفت پرنده ای
وقتی دقیق شد
ابری را در افق، به قتل رساندند.

در کوهستان
به اغما فرو رفت موجآب رودی
وقتی مشاهده کرد
آن سوی تر، سرچشمه ی رودخانه را خفه کردند.

در خانه نیز، بیهوش شد کمانچه ای
وقتی به چشم دید
پایین ـ به روی جاده ـ
شعری را کشتند !




«جاودان یاد»

کالبدی گم است
لکن، هر روز
در بازار و
خیابان ها رؤیت می شود.
می خندد در شعر
تردّد می کند در قصّه و
ایستاده است در نمایشنامه.

ماننده ی تنی
هیچش نمانده است
شده است آب زیرزمین
امّا، به رودخانه می ماند در سطح.
اینک ،
کنار ریشه ی درختی
لَم داده است
امّا، در اوج، خود برگ است
جوانه ی نازک و کاکل [درخت] است و
چشم همیشه اش به ما است.

اکنون ،
پیکری ناپیدا را ماند
لیکن ، در چهار فصل سال
همراه هماره ای است
یا باران است یا برف
یا باد
یا آفتاب و
یا آتش.

کالبدی گم است
با این همه، در هر سرایی
حاضر است
نان است
آب است!




«قرض»

به خاطر خشکی سال ام
بارانی وام گرفتم از ابر
گفتم : پس می دهمت اگر داشتم !

بابت سیمای درب و داغانم
اشعه ای وام گرفتم از آفتاب
گفتم : پس می دهمت اگر داشتم !

محض حُزن و تنهایی ام
گیتاری وام گرفتم از جویبار
گفتم : پس می دهمت اگر داشتم !

سال سپری شد و
همچنان، نداشتم که ادای دین کنم
تا آن روز که
سه شعر شایسته
انباشتندم از رگبار
از شرار
از آواز و
پیوست سه بوسه ی سبز
افزون تر [از قروضم]
بدهی هایم را پرداخت کردم.




«ناپیدا»

هر نوبت،
سر روی شانه ام می گذاری
وارد به گیسوانت که می شوم
پروانه ای می گردم سرگردان ؛ در آن میان
گم می شوم و برنمی گردم.

هر دفعه ،
دست توی دستم می نهی
پنج انگشت ام
بدل به پنج ماهی کوچک می شوند و
به ژرفآب راکد
چشمهات
می لغزند
ناپدید می شوند و باز نمی آیند.

آن گاه ،
به خویشتنم مراجعه می کنم
یکّه ام و
تو آنجا نیستی

.